X
تبلیغات
طنز - داستان خیر و شر
مطالب جالب

داستان خیر و شر با اندکی تصرف:

دو رفیق بودند به نام خیر و شر،روزی تصمیم گرفتند که به سفر بروند(برای این به سفر رفتند که بیکار بودند و دلیل دیگری نداشتند)هریک با خود یک کیلو پسته ،آجیل،تخمه،موز و آب و.....برداشتندو رفتند تا اینکه به بیابانی رسیدند و هنگامی که از آن بیابان می گذشتند با هم این شعر را می خواندند(عرب در بیابان ملخ می خورد،سگ اصفهان آب یخ می خورد)و چون این شعر رو خیر با صدای بلند می خوند گلویش خشک شد و خواست آب بخورد که ناگهان متوجه شد که آب ندارد ،واویلا!به شر گفت جون مادرت هرکی رو دوست داری بیا یه لیوان آب بده،حالشو ببریم.شر هم که نه به خاطر اسمش که شر بود به خاطر اینکه آب کمی داشت گفت بهت آب نمیدم اون موقع که عینهو گاومشت حسن آب می خوردی به فکر این موقع بودی .خیر گفت:فلان،فلان شده اون موقع که گفتی یه مشت تخمه بده بهت به جاش دو مشت دادم حالا به من آب نمیدی شر گفت می خواستی ندی بعد خیر گفت بیا من به تو این گوهر رو میدم آب رو بده !بعد شر که دید خیر داره بد نگاه می کنه گفت اگه آب می خواهی باید چشمهاتو از کاسه دربیارم خیر گفت ای پدر سوخته قبوله بعد شر چشم خیر رو در آورد و بهش آب نداد و رفت. نگو خیرنامرد از همون اول کور بوده و به کسی نمی گفته!!!!!!!! بعد خیر همونجا نشست که یه دختر سیاه چهره افغانی(از اون بالا کفتر میاید)که چوپان بود، خیر رو دید و به خانه اش برد و چون در دانشگاه هاروارد، علوم پزشکی خوانده بود یک چشم مصنوعی برای او درست کرد. خیر هم که شادو شنگول بود، رفت برای انتقام گرفتن از شر،بعد از ماهها بالاخره خیر به شهری رسید که شر در آنجا اقامت داشت که بعضی می گویند نام آن مکان باشکوه کابل بوده است. دختر پادشاه کابل کور بود و خیر که علوم پزشکی را یاد گرفته بود چشم او را بینا ساخت و پادشاه برای جایزه به او گفت تو می توانی با دختر من ازدواج کنی و خیر پذیرفت(البته قابل توجه باشد که خیر قبلا به اون یکی دختر افغانی قول ازدواج داده بود)بعد سالها پادشاه مُرد وخیر به حکومت رسید و به ماموران دستور داد شر راپیش او بیاورند(اگر میخواهید بدانید او را چگونه پیدا کرد به شما ربطی ندارد)بعد شررا به یک تیر چراغ برق بست و با پنجه بوکس شروع کرد به زدن شر،شر هم که به غلط کردن افتاده بود، فحش خیلی بدی به خیر داد و خیر هم گفت خودتی(که البته در این موقع درگیری لفظی پیدا کردند که داور میانجی شد و به هردو کارت قرمز داد و از بازی بعد هم محرومشان کرد.شر به کمیته انضباطی شکایت کرد که خیر بر روی او یک تکل خطرناک آمده و داور که داداشش بوده چیزی به او نگفته بلکه به شر یک کارت زرد داده است و مربیان دو تیم کابل و قندهار به جان هم افتادند که بالاخره این بازی با نتیجه 1-1 تمام شد)حالا برمی گردیم به داستان، اونجا که شر گفت خودتی خیر با پایش زد یک جای شر که او جادر جا مرد.حالا شما قضاوت کنید شر خوب بود یا خیر پدرسوخته!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:59  توسط علی |